شاید امروز پس از 8سال بعضی بگویند جوانه امید شکوفاشده و بعضی می گویند بعد از 8 سال


نماد عدالت و مهرورزی غروب کرد همه و هرکس هرچه می خواهند بگن


اما عقل سلیم هم این وسط یادمان نرود


ما همه منتظریم چه منتظر تنها اماممان یا منتظر اعتدال هردو دریک راستا هستند


ولی با نگرش به اعتدال می شود انتظار واقعی را معنا کرد.


حرف از سیاست زیاد است چه دیدار دکتر روحانی با اوباما چه خیز عارف برای ریاست مجلس


انچه که ازهمه در سیاست کمرنگ تر است حزب است حزب بیایید با حزب اعتدال را معنا کنیم

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1392ساعت 9:37  توسط محمدرضا  | 
هی میگن چرا مطلب نمیذاری؟


خوب مطلب نبوده که بذارم.اما براتون می نویسم شاید بدرد بخوره


اگه روزی به شمابگن در محفل عشقتان را بستند ایا گریه نمی کنید؟


شاید ناراحت بشید ولی گریه نکیند.


دلیلش هم همین دروغ و افترا بهم همدیگر استواین بگه فلانی منافق است اون یکی بگه تو منافقی


ایا دردی دوا میکند.پس مواظب حرفامون باشیم.فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 13:36  توسط محمدرضا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می دونم چند وقت نبودیم چقدرناراحت شدید. معذرت می خواهیم.

 

هفته پیش تولدم بودوخیلی از فامیل و دوستان پیام تبریک دادند و ابراز مهر فرمودند ومن از همینجا از طریق

 

این رسانه تاثیر گذار در فرهنگ و منش عمومی جامعه اعلام می دارم که ممنونم.

 

تولدم جمعه بود و دراین ایام 4تولد برایم گرفته شد.اولی به شرح زیر است:

 

 ..............شب تولد از بیرون که آمدم و نماز خواندم به طبقه پایین رجوع کردم و با تاریکی قابل پیش بینی

 

مواجه شدم و حدس زدم خبری است ولی داشتم شعر زیر را زیر لب زمزمه می کردم:

 

شبها که سحر بیداره................وقت گلبانگ نمازه

 

دنیایک روزنامه است باتیتری بهاری....................که یک شب اونو تو ایتگاه جا میذاری

 

در را که بازکردم یهو فشفشه ای به هوا رفت و من از تعجب به قیمت این فشفشه فکر کردم

 

که عجب و گفتم  چه حرکات سینگیل بینگیلی

 

بعد چراغها روشن شد و دیدم والده دراین تاریکی با دوربین بی فلش مشغول فیلمبرداری حرفه ای هستند

 

و عباس و همشیره و ابوی در کنار کیک تولید داخل مشغول ولوله و جیغ زدن هستند.

 

وناگهان جو مرا گرفت و دستهای خود رابالا برده و...............که خود می دانید

 

بعد نشستم و فیلمبرداری حرفه همچنان ادامه داشت و از زمین و هوا و درون دماغم و غیره

 

فیلم یادگاری بیست شالگی گرفته می شد.

 

کیک داخلی تشکیل شده بود از 230 شمع دراز با تزئینات مور و پرتقال و روی ان یک فشفشه آتشی با نور

 

بالا قرار گفته بود.شربت و پفک هم موجود بود.بالاخره شمع ها را با کمک و همیاری خودجوشانه و

 

 فی سبیل اللهی برادر فوت کردیم.نوبت کادو هاشد.

 

سه بسته کادو که در آن مبلغی وجه بود به ما ارائه شد.مبلغ را ازاین جهت نمی گویم که ریا نشود

 

سپس بسته ای شیرینی به ما دادند که هنگامی که بازش کردم واااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی

 

این کادوی همشیره بود که به ما دادند.

 

آری شیرینی دلربای ایران زمین یعنی خامه ای بود.

 

سپس انها را مقداری نوش جان کرده و تولد اول به پایان رسید.

 

البته قبال ذکر است که برادر می فرمودند تولدم مباااااااااااارک

 

تولد دوم:ساعت 8شب روز تولد صدای زنگ به صدا درامد و صبیه معظمه عالمه کامله بالغه زاهده ساجده

 

عارفه مائده صادقه ماجده و.............. خاله خواهر ما به همراه شوهر مهندس شان و پسر دوبلورشان البته

 

دوبلور صداهای وسایل صنعتی و ساختمانی امده بودندو دو ککادو دادندو ورفتند.

 

البته مهندس جان فرمود که این کادو را تاحالا کسی برایت نیاورده و نخواهد آورد و من در تعجب فرو رفته

 

بودم.بالاخره کادوی اول را بازکردیم که داخل آن لامپی کم مصرف از نوع 100 بود که مورد پسند همه

 

اعضای خانواده قرار گرفت.

 

کادوی دوم را باز کردیم ودیدم به به به به شیشه ی نوشابه ای است به ظاهر خالی

 

ولی اندرون آن وای از احساسات بیولوژیک مهندس

 

آری درون آن مقدرای خاک به اندازه 20گرم بود که درلابه لای انها پشه های نادر از جنس پشکل بولوتوث

 

که بسیار کمیاب و که نسل شان در حال انمقراض است به صورت کاملا بیوانفورماتیک جاسازی شده بود که

 

برای همه قابل رویت نبود.

 

تولدم سوم ازاین قرار بود که خاله معظمه ما به همراه دخترها و پسرهاشان قرار بود به مناسبت تولد ما به

 

بوستان علوی بروند که بااطلاع ما و آشی که مادرم پخته بود و شامی که قرار بود دخترخاله بیاورد تکمیل شد

 

ساعت حدود 9وربع همه در چمن شمالی بوستان جمع شده بودیم و سفره درازی پهن شد و الویه که غذای

 

عزیز ماست  به همراه آش و سبزی و کوکوی سبزی و گوچه و سبزی خوردن و نوشابه روی سفره قرار

 

گرفت.وبعد خوردن همه بچه ها به سوی پارک عظمیت فرمودند و ما به دنبالشان.

 

اخوی ما به همراه دختر صبیه ی خواهر مادرمان رفتند استخر توپ و ما مشغول نگاه کردنشان بودیم

 

که یه پسری عباس مار ا هول معمولی داد و اخوی ما ناگهان غضب تمام وحودش را گرفت

 

و دهان مبارک را گشود و لغات میمون پدر هاپو و پدرآتش گرفته وکوفت ومدفوع را به آن پسر

 

بیچاره حواله آنلاین کرد و با چند توپ انجا آن پسر را مورد اصابت قرار داده و به نظرم آن پسر از استخر

 

خارج شدو...........

 

بعد تصمیم براین شد که همشیره ما به همراه دخترخاله ها  و پسر خاله سوار فرایسکی شوند

 

                                      که عین معده در هوا و زمین می چزخد و هضم می کند

 

عباس و زهرا پیش ما اقایان بودندو انها سوار و زهرا مادر را ندیده بود و با سوال می پرسید که مادرم

 

کجاست و ........انها سوار بودن و ما انها را می دیدیم.یهو زهرا گفت:اون دایی است و بغلی آن خاله و فلانی

 

و اون کیه بغل خواهر عباس نشسته که اون همان مادرش بود و با اشاره گفتیم که رو بگیر تا زهرا نشناسد.

 

فرایسکی شروع شد و حواس زهرا پرت شدوقتی فرایسکی تمام شد و انها پاشدند تا پیاده شوند روی مادر کنار

 

رفت و زهرا مادر را دید و ناگهان دهانش از بازشد و ناله ای افسوس زد و صدا به گریه بلند کرد

 

و اشکها جاری و .............

 

وقتی از قسمت اسباب بازی ها به سمت خانواده رفتیم دیدیم که پسرخاله با خانواده اش رفته و پدر ما در ماشین

 

و خاله و مادرمان مشغول بحث بودند .ما آمدیم و چایی و شیرینی خامه خوردیم و تولدی خوانده شد

 

وخداحافظی کردیم.هنگام خداحافظی مقداری الویه آورده بودیم تا فردا صبح بخوریم.مادر به من گفت که انها

 

کادو دادندو من ناگهان جاخورده و با تمام وجود و وبا تمام کلمات از ته فلبم قدردانی نمودم

 

قاب عکس و لیوان و شیرینی نارگیلی و ساعت کادوی عزیزان بود.

 

تولد چهارم روز بعد تولد راس ساعت 11شب هنگامی که من در رختخواب مشغول بستن چشمان بودم تلفن

 

زنگ زد و خاله به همراه مهندس و دختر و دوبلور گرامی وارد شدند.

 

البته همه به جز ابوی بیدار بودیم و انها باز کادو اورده بودند.

 

1-      مقداری از وسایل و کتاب های دوران ابتدایی من و همشیره

2-      یک بسته شیرینی کرمانشاهی

3-      یک بسته حلوا ارده

4-      یک شیشه ارده

5-      یک بسته گوشت فیله مرغ

من واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و نمی دانستم کدام را بخورم و واقعا شرمنده شدم.

 

بالاخره این تولد ما با 4 مراسم به  پایان رسید و منتظر جبران انها هستم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 7:57  توسط محمدرضا  | 

  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.سال نومبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشید. برای من که شروع سال با خوبی بودو برای بقیه امیدوارم برای بقیه همینطور

باشه.ولی باتلویزیون اعصاب ما خرد شد.بگم چرا پس گوش کن.

ازمجری ها و بازیگران عینکی و تازه عینکی شده که با عینک های مثلا شیک ته استکانی و چشم گربه ای

جلوی دوربین کلاس می گذارند.

نمیدونم کجاش با کلاسه شاید هم همینطور است ما نفهم و اومل هستیم.

مثل شلوار لی هایی که سوراخ سوراخه خوب یه شلوار لی بخرید ارزونتر بعد با چاقو تکه ژارش کنید به سلیقه خودتان تازه قشنگ

 ترهم می شود.بگذریم زدیم شبکه دو دیدیم به به یک خواننده اموده با تریپ مشکی و عصا به دست با هزار فیس و افاده

می خوا مارا به فیض برسونه.صداشو کم کردم ولی تصویر را رویت کردیم.نمی دونم دیدید یانه باصدای این ای خواننده

پسرهای جوانی که جلویش ایستاده بودند نماهنگ اجرا می کردند.چون جنوبی و بندری می خواند

ان پسرهاهم تور ماهی گیری دستشان بود و مشغول ماهی گیری بودند و همراه با ادای ماهیگیری قر می دادند

ولی با این قری که  اینها می دادند فکرکنم ماهی نمی گرفتند شاید کوسه می  گرفتند

دخترخانوم هایی هم کنار اینها وایساده بودند و انگار گنگ بودند وصدای خواننده را با دست ادا می کردند.

ولی چه ادایی مثلا خواننده می گفت من عاشقم دستش می اومد بالا و یک فری می خورد و پایین می رفت

و وفتی می گفت شب فرار غمه اون یک دست یه حرکت موزون دیگری می رفت.

درایم مراسم یاد مرحوم باغچه بان بااین حرکات گرامی داشته شد.

زدیم کانال دو دیدیم این مجری اش روپا ایستاده و مهمون هاشون هم همینطور هی می اومدند و می رفتند.

زدیم شبکه قم دیدیم به به اقای سلیمونی اومده با اون پیرمردقمی یه که میگه:

قمی بخونید: شلام علیکم.حالتووووون خووووووووووووووووووووووبه. شدشال به این شالها

نوروزتان دیروز هرروزان پیروز.

بعد زدیم شبکه 4 دیدیم اهنگ برره ای میزنه و تا صدای اهنگ بلند شد داداش کوچیکم یه قر اومد.

اهنگش این بود: دی دی دی دی دی دی یییدیدی دید ید نی نی نی نی ینی ئنیییینی نینینیی نیننینییی

بالاخره عیدتان مبارک و انشاالله وضع اسفناک تلویزیون بهتر شود و این سال مانند سالهای گذشته کسانی را خواهد ازدست داد و

 کسانی هم خواهند امید.انشاالله

ولی ان امید عالمین کی می آید؟

اللهم صل علی محمد و ال محمد

نوروزتان خجسته

نوروزتان پیوسته

نوروزتان دلبسته

نوروزتان همبسته

نورزوتان مبااااااااااارک

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 11:55  توسط محمدرضا  | 
سال 90 روبه اتمام و سال 91 اغاز می شود.

هرسال که می گذرد بر همتمان و تجربمان افزوده می شود واگر این طورنباشد ضرر کردیم.

هرسال اول ان می گوییم اللهم عجل لولیک الفرج وباامید می خوانیم خدایا خدایا تا انقلاب مهدی مارا زنده بدار و در

صراط حضرتش باشیم

ماهی های گلی می دوند در تنگ ها ولی کو معنی گل ها ای صاحب داها

اللهم صل علی محمد و ال محمد

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 11:56  توسط محمدرضا  | 
السلام علیک یارسول الله-اللسام علیک یارحمه للعالمین ورحمه الله وبرکاته السلام علیک یااباعبدالله یا جعفرابن محمد ایها الصادق البارالامین ورحمه الله وبرکاته میلاد مسعود و فرخنده رسول اعظم و امام صادق علیهم السلام و بیست ودو بهمن ماه یوم الله یوم الله مبارک باد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 15:12  توسط محمدرضا  | 
آغازامامت امام مهدي،وعيدالزهرا ودهه ميمنت بخش فجربرشما مبارک باد،
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 16:30  توسط محمدرضا  | 
بسمه تعالی وای تشنگی من سکینه ام امروز عاشورا است واینجا کربلاست شاید یک ساعتی از ظهر گذشته باشد.نمی دانم.بر ما که از صبح تا کنون به اندازه ی یک عمر گذشته است به خصوص این لحظاتی که پدر به میدان رفته است.صدای طبل وسنج وفریاد وحشیانه ی دشمن دلهایمان را می لرزاند.تشنگی جگرهایمان از تشنگی می سوزد.لبهایمان مثل کویر ترک خورده ومی سوزد رنگ ورویمان از عطش زرد شده است دشمن از دیروز مارا محاصره کرده است.سپاه پدرم امام حسین هفتاد و دونفر بوده است ولشکر یزید ده ها نفر... از صبح یاران پدرم یکی یکی به میدان رفته اند وبا شهامت جنگیده اند و به شهادت رسیده اند. اکنون پدرم در مقابل این همه دشمن تنها مانده است. کاش فاصله ی میان خیمه ها ومیدان این قدر نبود کاش می توانستم پدر را در حال جنگیدن ببینم کاش پدر اجازه می داد که همراه او بروم. کاش پدر با یک لشکر عظیم در حال جنگیدن باشد و دخترش بی تاب و بی قرار...از اینجا فقط گردو غبار دیده وهیاهو شنیده می شود ودختر از پدر هیچ خبری نداشته باشد؟! من دیروز چین و چروک های خستگی را در چهره ی پدر دیدم هزاران نفر از مردم کوفه وشهرهای دیگر به او نامه نوشته و قول داده بودند که اگر در مقابل حکومت ظالم یزید قیام کند همراهی اش می کنند ولی فقط هفتاد و دو نفربرای یاری او امدند. ان هفتادو دو نفر برای پدرم بسیار عزیز بودند. پدرم به انها می گفت :شما بهترین مردم روزگارید من یارانی به تر وبا وفاتر از شما نمی شناسم. ما همه در شهادت انان کریه کردیم اما پدرم خم به ابرو نیاورد. وقتی برادرم علی اکبر از اسب به زمین افتاد دلهای ما فروریخت اما دل پدرم اصلا تکان نخورد . وقتی تیر دشمن به گلوی برادر کوچکم علی اصغر روی دستان پدرم پاره کرد.وقتی پرچمدار سپاه و سقای کربلا عمویم عباس از اسب به زمین افتاد و بدنش قطعه قطه شد.باز هم پدرم صبوری کرد و گفت ((کمرم شکست)). وقتی همه ی یارا ن پدرم به شهادت رسیدند اماده ی رفتن به میدان شد .همه ی زنها و کودکان را دور خود جمع کرد و ارام و متین فرمود: -اکنون خود را برا ی مصیبت و بلا اماده کنیدو لی خداوند حافظ و نگهبان شما خواهد بود و دشمنانتان را به عذاب عای گوناگون دچار خواهد کرد. ناگهان بغضم ترکید . من نمی خواستم بی تابی کنم . اما دست خودم نبود.عمه ام زینب از سویی مارا دلداری می دادو از ان طرف اشک می ریخت. پدرم مرا در اغوش گرفت و گفت :به خدا می سپارمتان که در دنیا و اخرت با شما است.اما باز هم گریه کردم.پدرم با همه خداحافظی کرد وو به عمه ام زینب گفت که پیراهن ای برلیش بیاورد. هیچکس نمی توانست جلوی رفتن اورا بگیرد.زیرا او پیش از این از شهادت خود خبر داده بود. پدرم ارام ارام می رفت و یکبار دیگر برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و دستی از روی لطف برای ما تکان دادو به سوی اسبش روان شد. ناگهان از جا کنده شدم وپیش از آنکه پدرم مرا ببیند بسوی اسبش خیز برداشتم.پدرم محکم سوار بر اسب شد وخواست که برود اما اسب از جا تکان نخورد.چرا که دستهای من به پاهای اسب گره خورده بود پدرم متعجب شده بود ووقتی نگاهش به من افتاد که پاهای اسب را محکم گرفته ام از اسب پایین آمد مرا در آغوش گرفت وگفت:_دخترم !نور چشمم! گفتم:_پدر!مسلم که به شهادت رسید تو دخترش را در آغوش گرفتی و نوازشش کردی وتو اگر بروی ومن یتیم شوم چه کسی دست نوازش روی سرم م ی کشد؟! اشک در چشمان پدرم حلقه زذه بود.و بغض الود زمزمه کرد:سکینه من دخترکم !گریه نکن اری بعد از رفتن من تو بیش از هر کس حق داری گریه کنی . صدای فریاد و عربده ی دشمن بالا گرفته بود و پدرم بایستی به میدان برود. ما در کنار خیمه ها ایستاده بودیم و صدای فریاد های وحشیانه ی دشمن مثل شلاقی بر تن ما می خورد. .......ای وای انگار این اسب بی سوار پدرم است که خود را بر زمین می کوبد و با سر و یال خونی به سمت ما می اید. ای صدای ناله من است یا فاطمه.
+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 13:37  توسط محمدرضا  | 
ایام اربعین سید وسالار شهیدان و افزون شدن غم اهل بیت در دهه اخر صفر تسلیت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 6:54  توسط محمدرضا  | 

شهادت جانسوز ریحانه الحسین حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت

باد

به امید زیارت بارگاه مطهرش و پدر گرامی اش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 14:3  توسط محمدرضا  |